لبیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

*°•♥•°*همسفر جوانی*°•♥•°*
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم **** موجیم که آسودگی ما عدم ماست 
نویسندگان
نظر سنجی
شما دوست عزیز دوست دارید کدامیک از این مطالب را بیشتر در وبلاگ منتشر کنیم؟









فرصت خوب رهـایی شد تمام ماه عشق و آشتی ماه صیــام  سـی شب ماه خدا پایان رسید

هلال نقره ای ماه، آسمان رمضان را روشنایی بخشیده است و منِ خاکی در این ثانیه های آخر به یک ماه مهمانی می اندیشم، به یک ماه خاطره ی آسمانی، به یک ماه «ربَّنا لا تزغ قلوبَنا»ی دستانم، به یک ماه طعم دعای سحر و به یک ماه تشنگی!.

خدایِ آسمانیِ دل خاکی ام، تو را قسم می دهم به این لبان تشنه، ما را با نگاه مهدی ات سیراب گردان و این شب عید، آخرین شب عید بی مهدی باشد.

خدایا آسمان نیازم سرشار از توست، منِ روزه دارِ عاشقی  را بیش از این تشنگی مده! و قدم های مهدیت را هدیه ی روز عید نصیب ما گردان.

«اللهُم اجعَل صیامی» در این شهر رمضان «بِالشُکر و القبول عَلی مَا تَرضاهُ...» امشب منِ سراپا خاکی، همانند شبهای قدر به نیایش تو نشسته ام و تاریکی شب را در زیر نور مهتاب با ذکر شمار عاشقی ام انتظار می کشم... انتظار! انتظار رسیدن روزی که فطریه ی عاشقی ام را بپردازم، قلب کوچکم را می گویم ... ای مهدی قلبم برای تو، منتظرمان نگذار!

امشب من با مهتاب به درد دل نشسته ام و حضور مهدی را تمنا می کنم تا آسمان دلم را با آمدنش مهتابی سازد.

من در سیل سرشکم غسل عید به جا آورده ام، غسل شادمانی، غسل شوق...

صدا می آید... الله اکبر، خدا بزرگ است؛ لا اله الا اللهُ، الله اکبر، و ستایش مخصوص توست ای تنها بهانه ی نیایش.

آسمان که هر صبحدم تسبیح تو می گوید اینک در این صبح بارانی از شوق و شور در این عید عرفانی در مقابل روزه داران کم آورده است، این همه عاشق زیر سقف آسمان دست به سوی پروردگار به نیت پنج مهمان کساء پیامبر «اللهُم اهلَ الکِبریاءِ و العظمةِ و اهلَ الجودِ و الجبروت» را، با تو نجوا می کنند، ای تو اهلِ عفو و رحمت و ای اهل تقوا و مغفرت...

دانه دانه ی اشک آسمان با سرشک شوق آدمیان درآمیخته و همه فریاد می زنند «اسئَلُک بِحقّ هذا الیَوم» که قرارش دادی «للمسلمینَ عیدا» رحمت فرست بر محمد و خاندان او، بر مهدی موعود، بر منتَظَر دل ما، سلام ما را برسان یا الله!

«و اعوذُ بِکَ مِمَاستَعاذَ منهُ عِبادُک الصالحون» پناه می برم به تو از دردِ جانکاه انتظار...!

 چه نشاط انگیز است همگام با نسیم صبحِ بارانی پس از یک ماه روزه داری و نماز عاشقی، یک صدا با دیگر عاشقان، هم نوا با آن یار سفر کرده! ندای «اللهُم رَبَّ النورِِ العظیم» سر دهی و در آخر با ضربه های قلبت «العجل، العجل، العجل» را عیدانه از خداوند درخواست کنی.

خداحافظ ای لبیک ها ای دعای سحرها ای دعای افتتاح ها خداحافظ ای مهربان کننده قلبها نسبت به هم خداحافظ ای لذت مناجات جوشن ای آرامش دلنواز سجده های طولانی نماز شبها خداحافظ ای آخرین نواهای یا مهدی(عج) ویا زهرا (س) ای التماس دعاها
خداحافظ ای آرامش آخرین افطارها و سحرها ای با حسین (ع) در خلوت نالیدن ها 
ماه رمضان خدا نگهدار خیر دو جهان خدا نگهدار/ قدر تو ندانستم و رفتی ای روح دعا خدانگهدار 
خدایا : یک ماه مهمانت بودیم عید مان را آنچنان عطا کن که شایسته توست .نه آنچه که لیافت ماست تا هرگاه به یاد لحظات شیرین مهمانیت افتادیم عظمت تو یاد آورمان گردد نه حقارت خودمان

پس از یک ماه روزه داری و لب تشنگی اکنون با باران رحمت پروردگار روزه ات را افطار کن!

روزه ات قبول حق




طبقه بندی: دل نوشته ها،  ادبی، 
[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 00:59 ] [ مـدیـر جــوان ]

مرگ پایان کبوتر نیست

.......
.......
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملكوت
دیده ام، سهره بهتر می خواند
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیرو بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
وفزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس

اول اردیبهشت ، یاد و خاطره سهراب سپهری ،گرامی باد.

 " روحش شاد و یادش گرامی "

شادی روحش" صلوات"




طبقه بندی: فرهنگی - هنری،  ادبی، 
[ دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ] [ 00:21 ] [ مـدیـر جــوان ]

خیالی نیست بودن یا نبودن؟..

 زمانی هم برای غم سرودن

زمانی گم شده در کوی هجران

چه معنی دارد این آهنگ بودن؟





طبقه بندی: ادبی، 
[ پنجشنبه 28 فروردین 1393 ] [ 11:59 ] [ مـدیـر جــوان ]
سلام ،یه سلام از جنس تازگی؛  راستش چند وقتی پیش که از کنار درختای نزدیک خونمون رد می شدم ، به یه صحنه ای برخوردم که یه جوری شدم ، تمام بدنم رو یه حس خاصی فرا گرفت ، جوری که زبونم بند اومده بود ، نزدیک رفتم این شکوفه های خوشبو و تازهرو با عمق جان بو کشیدم ، نوید تازه ای برام تداعیی شد ، آره هنوز تقریبا یک ماه به عید بود اما طلایه داران اون یعنی این شکوفه ها داشت نوید یک بهار قشنگ و نو ، یه سال پر از امیدو سرشار از نشاط رو می داد(البته باید ببخشید که این مطلب رو یکم دیر گذاشتم ، اینم بذارید پای حساب مشغله و دردسرایی که دارم) ، نمیدونم نجربه اش کردید یا نه ، اما به قول قدیمی ها:" میگن اگه این شکوفه های پیش رس رو  اگه بو کنی ، مشامت از عطر اون ها پر بشه ، دیگه تو بهار مریض نمیشی "، نمیدونم اینم شاید مثه خیلی باورهای دیگه حقیقت داره یا نه ولی به هر حال ، با دیدن این صحنه و بو کردنشون ، یه حس نوستالژیکی بهم دست داد ، که هم برام شیرین بود هم تلخ ، هم حس تازه شدن هم حس فرورفتن ، به یاد خاطراتی که از گذشته دارم ، اون همه خاطره که با دیدنشون برام دوباره متولد شدن
درووود بر بهار که واقعا همه چیز رو نو و تازه میکنه ، برآن شدم ، که نوید بهار رو بهتون بدم




طبقه بندی: مناسبت ها،  ادبی، 
[ پنجشنبه 15 اسفند 1392 ] [ 00:28 ] [ مـدیـر جــوان ]

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مـــی انـــگور کنیــــد
مزد غـسـال مــرا سیــــر شـــرابــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مـــــــزارم مــگــذاریــد بـیــاید واعــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حـــافـــظ

جای تلقــیـن به بــالای سرم دف بـــزنیــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیــد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبــرم بنویـسیــد وفـــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

شب جمه است ، شادی روح همه گذشتگان و اموات ، فاتحه ای قرائت بفرمایید( اموات چشم انتظارند)



طبقه بندی: فرهنگی-مذهبی،  ادبی، 
[ جمعه 18 اسفند 1391 ] [ 13:40 ] [ مـدیـر جــوان ]
سلام ،یه سلام از جنس تازگی؛  راستش دیروز که از کنار درختای نزدیک خونمون رد می شدم ، به یه صحنه ای برخوردم که یه جوری شدم ، تمام بدنم رو یه حس خاصی فرا گرفت ، جوری که زبونم بند اومده بود ، نزدیک رفتم این شکوفه های خوشبو و تازه رو با عمق جان بو کشیدم ، نوید تازه ای برام تداعیی شد ، آره هنوز یک ماه به عید بود اما طلایه داران اون یعنی این شکوفه ها داشت نوید یک بهار قشنگ و نو ، یه سال پر از امیدو سرشار از نشاط رو می داد ، نمیدونم نجربه اش کردید یا نه ، اما به قول قدیمی ها:" میگن اگه این شکوفه های پیش رس رو بو کنی ، مشام از عطر اون ها پر بشه ، دیگه تو بهار مریض نمیشی "، نمیدونم اینم شاید مثه خیلی باورهای دیگه حقیقت داره یا نه ولی به هر حال ، با دیدن این صحنه و بو کردنشون ، یه حس نوستالژیکی بهم دست داد ، که هم برام شیرین بود هم تلخ ، هم حس تازه شدن هم حس فرورفتن ، به یاد خاطراتی که از گذشته دارم ، اون همه خاطره که با دیدنشون برام دوباره متولد شدن
درووود بر بهار که واقعا همه چیز رو نو و تازه میکنه ، برآن شدم ، که نوید بهار رو بهتون بدم




طبقه بندی: ادبی، 
[ یکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 23:18 ] [ مـدیـر جــوان ]
چند روز ی بود ، که تمام ساعت ها خراب شده بودن . هیچ کس هم به غیر من این رو نفهمیده بود . من هم سعی نمی کردم به دیگران ، حالی کنم که چند روز ی ساعت ها درست کار نمی کنن. ساعت محل کار عقب می موند و ساعت منزل ابوی هر روز چند دقیقه ای جلو می افتاد .
ساعت نیمه راه

داستان از جایی شروع شد ، که خانم و دخترم ، چند روز ی به  سفر رفتند . رفتند ، به فامیل خانم سری بزنند و من هم که در گیر کارهای اداره بودم و طبیعی بود ، که همراهیشان نکنم . از همان روزی که رفتند ، دلم برای دخترم تنگ شد ، تا آن شبی که آمدم و در همان اتاق دخترم خوابیدم .

صبح با صدای ساعت دلفینی دخترم بیدار شدم . عقربه ی بیدار باش ساعت را روی عدد شش میزان کرده بودم و ظاهرا بدون هیچ تاخیری زنگ زده بود .  چشمانم را که باز کردم ، آفتاب زیادی ریخته بود ، توی اتاق . هر چند که این زمستان مثل زمستان های قبل نبود و همه ی روزهایش بوی بهار بی موقع می داد ، باز نباید ساعت شش این همه نور بی جهت را می دیدم .

بلند شدم  و صورتم را شستم و لباس پوشیدم و راه افتادم .  حواسم به ساعتم نبود . رادیو ی ماشین را که باز کردم ، ساعت نه را اعلام کرد . جا خوردم . ساعت نه به آفتاب سرریز می آمد ، اما به ساعت دلفینی اتاق دخترم ، نه .

ساعت مچی ام را نگاه کردم ، ساعتم هشت و نیم بود . داشتم گیج می شدم . گوشی تلفنم را نگاه کردم ، اصلا ساعتش فعال نبود و چهار تا صفر با هم کنار آمده بودند. پشت چراغ قرمز ، از راننده ی کنار دستی ساعت را پرسیدم ، نگاه متعجبی به ساعت پشت دستم کرد و گفت : ساعت یک ربع به ده است . با خودم گفتم شاید  خیال کرده ، سرکار است که جواب پرت و پلا می دهد .

چراغ سبز شد وراه افتادم .  رسیدم اداره . ساعت که می زدم ، ساعت هفت ونیم بود . انگشتم را که کنار کشیدم ، لحظه ی ورودم را دقیقا هفت و نیم اعلام کرد .

سوار آسان سر شدم و کلید طبقه ی چهارم را زدم . با خودم گفتم دچار دنیایی سورئال شدم . شک ندارم که در هر طبقه ای بایستد ، طبقه ی چهارم نخواهد بود . درست پیش بینی کردم . طبقه ی هفتم ایستاد . طبقه ای که از وجودش در ساختمان اداریمان بی خبر بودم . تا آن روز فکر می کردم ، که ساختمان محل کار،  پنج طبقه است . همان طبقه ی هفتم بیرون زدم . بیرون زدم و سه  طبقه را با پلکان پایین آمدم . طبقه ی چهارم بود و همه ی اهالی طبقه ی چهارم ، همان همکارهای همیشگی بودند. ..

به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،  ادبی، 
[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 18:32 ] [ مـدیـر جــوان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  

درباره وبلاگ

✿وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا✿

✿لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا✿

✿سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ✿

✿إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ ✿

✿إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِینَ✿

رواق منظر چشم من؛ آشیانه توست
کامنت گذار و نظر ده که خانه ,خانه ی توست

•♥•به جهت حمایت از سایت بر روی محبوبیت گوگل کلیک فرمایید•♥•
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
             
                                                                                                                                                                                                           OnlineUser
♥همسفر جوانی♥را حمایت می کنم

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

دعای سلامتی آقا امام زمان"صلوات"

 
نام :
                                       
ایمیل :
ادرس سایت / وبلاگ :
عنوان پیام :
                                       
متن پیام :