لبیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

*°•♥•°*همسفر جوانی*°•♥•°*
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم **** موجیم که آسودگی ما عدم ماست 
نویسندگان
نظر سنجی
شما دوست عزیز دوست دارید کدامیک از این مطالب را بیشتر در وبلاگ منتشر کنیم؟







سوار تاکسی که شدم ، فقط یک مسافر نشسته بود . یک مسافر آن هم روی صندلی جلو کنار دست شوفر . من هم نشستم عقب . راننده ، جوان تر و تمیز و متشخصی بود . موسیقی  که گوش می کرد ، نشان می داد آدم با سوادی است . حداقل من این طوری فکر می کنم . فکر می کنم هر کسی موسیقی بی کلام و کلاسیک گوش کند و مودب حرف بزند و هیجان زیاد نداشته باشد ، آدم با سوادی است.

پینوکیو دروغ بگو!

برعکس راننده ، مسافر صندلی جلو از این آدم های هیجان زده ی شلوغ کن بود.از این آدم ها که در هر موردی حرف می زنند و اظهار نظر می کنند و همه ی اظهار نظرهایشان اول شخص مفرد است. من این را خوانده ام . من این را نوشته ام . من آن جا بوده ام . من شرکت دارم . من مشاور فلان شخصم . من دوستان زیادی دارم که هر کدام در رشته ی خود بهترین اند و با این حال نظر من برایشان مهم است و ... آخرش هم وقتی حرف شلوغی تهران و ترافیک و پناه بردن به طبیعت شد ، گفت که مجله ی طبیعت و گردشگری داشته و شکار چی و ماهیگیر ماهری است. ظاهرا عاقله مردی چهل و چند ساله بود ، اما خیلی هم عاقل به نظر نمی رسید .

حرصم را در آورده بود. از میان حرف هایش معلوم بود که دروغ می گوید و از این خالی بندهای عقده ای است . جوان راننده گفت که هر هفته با رفقایش می روند کوه.  گفت که هفته هایی که قرار درکه دارند درکه تا خود پلنگ چال می روند و تصمیم دارند از هفته ی بعد تمرین صخره نوردی کنند که شاید در آینده فاتح قله های معروف باشند.

مسافر صندلی جلو با همان حالت تکبر و تحقیرش گفت : تا پلنگ چال ؟ هنوز آب ذغال چال نرفته اید؟

جوان لبخندی زد و مودب گفت که نه. از توی آینه هم نگاهی به من کرد. دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . گفتم آقا؟ شما مجله ی طبیعت و گردشگری دارید؟ جواب داد که قبلا . چند سال پیش . چون حامی مالی نداشته ایم ، تعطیلش کردیم .

گفتم عزیز من آب ذغال چال قبل از پلنگ چال است. از این گذشته حرفه ای ها نمی گویند آب ذغال چال. این اسم را توی کتاب ها می نویسند. حرفه ای ها که اتفاقا حرفه ای هم نیستند می گویند اذغل چال .

راننده ی جوان از آینه دوباره اشاره زد که کاری به کارش نداشته باشم . طوری چشمانش را تنگ کرد، که یعنی گناه دارد. از این بیشتر اسباب ضایع شدنش را فراهم نکنم . اما حالا که می دیدم طرف کم آورده است می خواستم ضربه ی آخر را محکم تر بزنم .

برافروخته شد و گفت که اصلا مگر تو چه کاره ای که به من ایراد می گیری ؟ نمی دانم چه شد که من هم شروع به خالی بندی کردم.

گفتم عزیز من آب ذغال چال قبل از پلنگ چال است . از این گذشته حرفه ای ها نمی گویند آب ذغال چال . این اسم را توی کتاب ها می نویسند . حرفه ای ها که اتفاقا حرفه ای هم نیستند می گویند اذغل چال

با طمانینه گفتم که من کوهنوردم . عضو تیم هیمالیانوردی کشورم. ولی افتخارم به صعود علم کوه از جبهه ی شمالی آن هم در زمستان است .

این را که گفتم مسافر صندلی جلو ساکت شد. به دقیقه نرسید که پیاده شد و رفت .

من ماندم و راننده ی جوان با سواد. گفت که او و رفقایش دنبال یک مربی کوهنوردی بوده اند و اگر من بپذیرم ، حاضرند دستمزدی خوبی بپردازند.گفتم که نمی توانم . هفته ی آینده می روم نپال.با یگ گروه اتریشی قرار است بروم اورست. هر چند که دیگر فتح اورست برایم لطفی ندارد.

گفت که حداقل شماره تان را بدهید. یک شماره ی الکی دادم. دعا دعا می کردم که همان موقع زنگ نزند آبرویم برود.قبل از این که به مقصد برسم گفتم که پیاده می شوم . فهمید که من هم دست کمی از مسافر قبلی ندارم . از این جا که زودتر از جایی که پیشتر گفته بودم پیاده می شدم .

هفته ی بعد توی کوه دیدمش. سلام و احوال پرسی کردیم. با تجهیزات کامل آمده بودند. من نفس نفس می زدم و او قبراق و سرحال می رفت که صخره نوردی یاد بگیرد. شاید هم یک روز علم کوه را از جبهه ی شمالی فتح کند. از جبهه ی شمالی توی چله ی زمستان.

منبع: تبیان




طبقه بندی: داستانک، 
[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 11:10 ] [ مـدیـر جــوان ]
میشه مسیر برگشتن سخت است . اولا که تاکسی گرفتن مکافات دارد و تازه اگر هم گیر بیاید ، همه شان بوی گند می دهند .

قصه‌هایی که دوره‌ات می کنند

همیشه مسیر برگشتن سخت است. اولاً که تاکسی گرفتن، مکافات دارد و تازه اگر هم گیر بیاید ، همه یشان بوی گند می دهد. بوی گند مسافرهایی که اول سفر همه مهربانند و لایعقلند و یک ریز حرف می زنند. کافی است خودت باشی و بی حوصله جوابشان را بدهی. الکی مهربان بودنشان می پرد و قاطی می کنند و نعره می کشند و مبارز می طلبند. طوری نعره می کشند که لوزه ی متورم سرخ رنگشان را می بینی. اگر بترسی، گستاخ تر می شوند. اما اگر نترسی و درست جلویشان درآیی و بلندتر فریاد بزنی، دیگر کارشان تمام است. اگر نترسی و دو تا کشیده آب نکشیده هم به قبضه فریادهایت خرج کنی، دیگر کار تمام است. مثل موش می شوند. می چپند گوشه ی تاکسی. مثل پرنده ی پرسوخته می روند توی خودشان. بعد به گریه می افتند و بعضی هم خودشان را می اندازند توی بغلت و زار می زنند و تو حالت بیشتر به هم می خورد. از این همه چندشی که با خودشان این ور و آن ور می کشند. بعد کم کم خوابشان می برد و از این جا به بعدش خوب است،  تو می شوی و راننده تاکسی که مثل مجسمه نشسته و آهنگ قدیمی اش را گوش می دهد. تو می شوی و جاده و پنجره هایی که باز است. تو می مانی  و خنکای جاده ای که برای توی ناچاربه سفر مانده است. راننده تاکسی می شود و مسافر درست و درمانی که هرگز قدرش را نمی داند.

آن وقت در این مسیر برگشت، در این تاریکی شب، هزارتا قصه به سرت می زند. قصه هایی که دوره ات می کنند. قصه هایی با آدم هایی نامرئی . قصه هایی که حال نوشتنشان را نداری. قصه ی پیرزنی که گرگ نگه می دارد. قصه ی چوپانی که نی زدن را فراموش می کند. قصه ی عهد و عیال راننده تاکسی که باید با یک مجسمه زندگی کنند. با مجسمه یا عروسک کوکی چه فرقی می کند؟ مدام آهنگ های قدیمی گوش می کند و به بوی گند مسافرهایش عادت کرده و اگر یک وقتی مسافر عاقل و شجاعی مثل من هم داشته باشند، تعجب نمی کند. خوشحال نمی شود. وقتی مسافرهای قراضه ی تاکسی  به خواب می روند هم با آن مسافر حسابی اش هم صحبت نمی شود. قصه ی مهد کودکی به ذهنت می زند که مربی هایشان قصه که می گویند، برای بعضی از بچه ها رویا می شود و برای بیشترشان کابوس. قصه ی مربی های مهدکودکی که وقتی قصه می گویند، خودشان می شوند قصه ی بچه ها.

قصه هایی به سرت می زند که اگر به سن من رسیده باشی، همه اش هفت بیجار رویا و واقعیت است. همه اش قصه ی رها شدن از این مسیری است که باید هر شب برگردی

قصه های زیادی به سرت می زند و قصه ها را برای هیچ کس تعریف نمی کنی و هیچ کدام از قصه ها را هیچ جا نمی نویسی و بعد از سال ها برگشتن از این مسیر خودت هم باورت نمی شود هر شب قصه ای به سرت زده که تا به حال شبیه آن را کسی نشنیده، هیچ کس به سرش نزده.

قصه هایی به سرت می زند که اگر به سن من رسیده باشی، همه اش هفت بیجار رویا و واقعیت است. همه اش قصه ی رها شدن از این مسیری است که باید هر شب برگردی.

قصه هایی که دو خطی اند . اما باید با کلی طول و تفصیل تعریفشان کنی . باید حسابی لفت بدهی ، که شنونده ات ، برود سرکار و تعجب کند و آخرش غش غش خنده ای بزند یا قطره اشکی بریزد و آن وقت باورت شود که قصه گفتی ای .

برخی از قصه های طولانی را هم باید کوتاه بگویی . بی پرده بگویی . دوباره بگویی . قصه ای که دمارت را در آورده . پیرت کرده .

بگویی که

دست ها دست های تو بودند ، پاها پاهای تو بودند . حتی شره مداد چشمی که شب آخر برایم کشیدی مال تو بود ، اما انگار تو تو  نبودی .  به مامور آگاهی گفتم که تو تو نیستی . کارگر سردخانه برانکارد را روی ریل هل داد ، در رابست . فردایش تو را که تو نبودی بی نام و نشان به خاک سپردند . تعقیبشان کردم که جای تو را که جای تو نبود ، یاد بگیرم . حالا سال هاست که گذشته و در تمام این سال ها به ده قدمی قبرت هم نزدیک نشده ام . حالا یکی پیدا شده که دوستش دارم ، می خواهم باور کنم که این قبر توست.

منبع: تبیان




طبقه بندی: داستانک، 
[ یکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 15:14 ] [ مـدیـر جــوان ]
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.




طبقه بندی: داستانک، 
[ شنبه 24 فروردین 1392 ] [ 16:09 ] [ مـدیـر جــوان ]

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

 

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

 

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

 

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

 

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


ادامه مطلب

طبقه بندی: فرهنگی-مذهبی،  داستانک،  سخنهای آموزنده، 
[ پنجشنبه 10 اسفند 1391 ] [ 07:30 ] [ مـدیـر جــوان ]

حیواناتی در قرآن

می دانید نام چند تا حیوان در قرآن است ؟ اسم آنان را می دانید چیه ؟ تا حالا می دانستید نام چند تا حیوان در قرآن برده شده ، بیایید با هم نام آن ها را بشماریم و بدانیم که این حیوان با کدام زمان ها و با چه کسانی و با کدام پیامبر ارتباط داشته است.

اول : داستان کلاغ و هابیل که تو قرآن آمده است. حتماً داستان هابیل و قابیل دو تا برادر را شنیده اید که به خاطر اینکه هابیل جانشین پدرش حضرت آدم انتخاب شده بود ، برادر دیگرش قابیل بهش حسودی کرد و با سنگی که بر سرش زد هابیل را کشت و خداوند کلاغی را فرستاد تا بهش یاد بدهد ، چگونه با دفن کلاغ دیگر از طریق کندن زمین به آن یاد دهد تا برادرش را دفن کند. این  داستان تو سوره مائده است.



ادامه مطلب

طبقه بندی: فرهنگی-مذهبی،  داستانک، 
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 11:18 ] [ مـدیـر جــوان ]
چند روز ی بود ، که تمام ساعت ها خراب شده بودن . هیچ کس هم به غیر من این رو نفهمیده بود . من هم سعی نمی کردم به دیگران ، حالی کنم که چند روز ی ساعت ها درست کار نمی کنن. ساعت محل کار عقب می موند و ساعت منزل ابوی هر روز چند دقیقه ای جلو می افتاد .
ساعت نیمه راه

داستان از جایی شروع شد ، که خانم و دخترم ، چند روز ی به  سفر رفتند . رفتند ، به فامیل خانم سری بزنند و من هم که در گیر کارهای اداره بودم و طبیعی بود ، که همراهیشان نکنم . از همان روزی که رفتند ، دلم برای دخترم تنگ شد ، تا آن شبی که آمدم و در همان اتاق دخترم خوابیدم .

صبح با صدای ساعت دلفینی دخترم بیدار شدم . عقربه ی بیدار باش ساعت را روی عدد شش میزان کرده بودم و ظاهرا بدون هیچ تاخیری زنگ زده بود .  چشمانم را که باز کردم ، آفتاب زیادی ریخته بود ، توی اتاق . هر چند که این زمستان مثل زمستان های قبل نبود و همه ی روزهایش بوی بهار بی موقع می داد ، باز نباید ساعت شش این همه نور بی جهت را می دیدم .

بلند شدم  و صورتم را شستم و لباس پوشیدم و راه افتادم .  حواسم به ساعتم نبود . رادیو ی ماشین را که باز کردم ، ساعت نه را اعلام کرد . جا خوردم . ساعت نه به آفتاب سرریز می آمد ، اما به ساعت دلفینی اتاق دخترم ، نه .

ساعت مچی ام را نگاه کردم ، ساعتم هشت و نیم بود . داشتم گیج می شدم . گوشی تلفنم را نگاه کردم ، اصلا ساعتش فعال نبود و چهار تا صفر با هم کنار آمده بودند. پشت چراغ قرمز ، از راننده ی کنار دستی ساعت را پرسیدم ، نگاه متعجبی به ساعت پشت دستم کرد و گفت : ساعت یک ربع به ده است . با خودم گفتم شاید  خیال کرده ، سرکار است که جواب پرت و پلا می دهد .

چراغ سبز شد وراه افتادم .  رسیدم اداره . ساعت که می زدم ، ساعت هفت ونیم بود . انگشتم را که کنار کشیدم ، لحظه ی ورودم را دقیقا هفت و نیم اعلام کرد .

سوار آسان سر شدم و کلید طبقه ی چهارم را زدم . با خودم گفتم دچار دنیایی سورئال شدم . شک ندارم که در هر طبقه ای بایستد ، طبقه ی چهارم نخواهد بود . درست پیش بینی کردم . طبقه ی هفتم ایستاد . طبقه ای که از وجودش در ساختمان اداریمان بی خبر بودم . تا آن روز فکر می کردم ، که ساختمان محل کار،  پنج طبقه است . همان طبقه ی هفتم بیرون زدم . بیرون زدم و سه  طبقه را با پلکان پایین آمدم . طبقه ی چهارم بود و همه ی اهالی طبقه ی چهارم ، همان همکارهای همیشگی بودند. ..

به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانک،  ادبی، 
[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 17:32 ] [ مـدیـر جــوان ]
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن



طبقه بندی: داستانک،  سخنهای آموزنده، 
برچسب ها: سلیمان نبی، مورچه، رزق و روزی، رحمت خداوند،  
دنبالک ها: نوشته های من،  
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 11:20 ] [ مـدیـر جــوان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

درباره وبلاگ

✿وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا✿

✿لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا✿

✿سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ✿

✿إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ ✿

✿إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِینَ✿

رواق منظر چشم من؛ آشیانه توست
کامنت گذار و نظر ده که خانه ,خانه ی توست

•♥•به جهت حمایت از سایت بر روی محبوبیت گوگل کلیک فرمایید•♥•
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
             
                                                                                                                                                                                                           OnlineUser
♥همسفر جوانی♥را حمایت می کنم

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

دعای سلامتی آقا امام زمان"صلوات"

 
نام :
                                       
ایمیل :
ادرس سایت / وبلاگ :
عنوان پیام :
                                       
متن پیام :